سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
سلام از اینکه به وبلاگ صدای سکوت اومدین ممنونم ««« ، نظر یادتون نره »»» حسین - صدای سکوت

صدای سکوت

   1   2      >

چشمهایم را می بندم بدون هیچ بهانه ای به تو فکرمیکنم به یاد روزهای باهم بودن به یاد خاطرهای گمشده

درپشت این نگاه سکوتم نکرده ام، آه نکشیده ام تصوری ازتو درون آشیانه قلبم کشیدام...

از دلتنگی ام چه گویم یکی نیست که بخوانی تک تک ثانیه هاولحظه هاست که باتوداشته اما دگرندارمگریه‌آورگریه‌آورگریه‌آور

 من واز زندگی سیرکردی عزیزم دیگه راهی ندارم راه من دلتنگی راهت بود که به فرداهاسپردم...
  


نوشته شده در یکشنبه 4/10/90ساعت 8:42 عصر توسط حسین| نظرات ( ) |

 


چشم میبندم وبازمی گویم ازعشق از دلتنگی امروزم ازیار دیرینه از فرجامی که عشق رابه من آموخت ای یار

 دیرینه عشق
امروزم

 تومیدانی از دل بی تابم

 من عشق راباتومیدانم برایت میخوانم ازآنچه که باید بودم امانبودم ازوجود دیرینه‚
از غم دلتنگی هایم چه گویم؟

 ازچه گویم ازخاطری تنها!!!

نمیدانم شاید تومیدانی... میخواهم نویسم از آنچه تومیگویی:


سکوت کرده ای

 آه...
ای یار دیرینه/ غم نگاه خیسم/ دل شکسته ی من/ ای خاطره امروز

 بدرود†††


نوشته شده در جمعه 27/8/90ساعت 11:1 عصر توسط حسین| نظرات ( ) |

من وببخش به خاطروجودم ...

من وببخش به خاطر آنچه در دل داشتم و ناخواسته به تو هدیه کردم

من نمیدانم گناهم چیست جز عشق جز وابستگی ودوست داشتنت که به آن گرفتارم  تو چه میدانی ازدل
بی تابم که هرلحظه به یادت هست تویی امروز وفردایم
نمیدانم ...

نمیخواهم برایت عاشقی دل سوخته باشم که برایت اینگونه مینویسم

میدانم که عشق گوهری گران است  ای تمام باورم ذره ذره وجودم ازوجودتوست که اسیرت شده..بگذار که


در این آشیانه باشم آشیانه دل تو که دل من آن را لانه ای برای زندگی انتخاب کرد..


نوشته شده در شنبه 21/8/90ساعت 12:0 عصر توسط حسین| نظرات ( ) |

کمی مرا دریاب لحظه ای با من باش مگذار مرا بااین همه دلتنگی که فقط سهم من است

راه من ازبی راهِ ها بی راه است

چگونه بازگویم با لبی خشکیده ودلی شکسته که تنها بهانه اش وجود توست که تمنا میکند بامن باش...

 لحظه لحظه های خاطراتم ازوجودی بود که با عشق تو آغاز شدوبا یادتواینگونه ای که تو میخواهی دارد پایان مییابد

 من نمیدانم گناهم چیست؟

شاید دل بستنم!که داری من را به خاطرش مجازات میکنی باز میگویم دلم تحمل شکستن را ندارد لحظه ای بامن باش

بگذار آرام گیرد دل بی تابم اشک چشمانم تمام شدنی نیست

این اشک با اشکی که دیدمت یکی نیست قطره قطره اش خاطرات با تو بودن است میبینی...

برایم سخت برایت آسان است دل بریدن

چشمهایت رابسته ای میدانم دلت جای دیگریست ای کاش میدانستی حس من به تو بیش از حس توبه اوست که فاصله اش

چقدر دوراست چند قدمی دل تو دل دیگریست بیچاره دل من که ذره ذره اش به عشق توبود وخودش را از صحنه ی

پاک زندگی بیرون کشید وبا شکست عشق همراه شد...


نوشته شده در چهارشنبه 11/8/90ساعت 11:50 صبح توسط حسین| نظرات ( ) |

ثانیه هاصفر میشوند جای خود رابه دقایق میدهند وای که چقد کم طاقتم بگذاربگویم تنها شده ام


نفس راچند لحظه ای حبس کرده ام


 تنهایم!!!

نمیدانم خوابم یابیدارم ای کاش میدانستم آنچه در تو در من هست 
حس نبودنت در کنارم را نمی توانم باور کنم

باز میگویم تابیدار شوم تاقدرت را بیشتربدانم قبل از اینکه باور کنم تنهایم...


اشک هایم اجازه ی فکر کردن را نمی دهند


آری تنها شده ام...


دگر میتوانم باور کنم قطرات اشکی که از چشمانم میریزد خاطرات رفتنت رااز دلتنگی ام میگوید که فاصله اش قدم به قدم زیاد میشود


من مانده ام واین رفیق دیرینه که هر لحظه با اویم به راستی تنهایی رفیق خلوت وجودم نیست؟

وجودی که یکباره رفت وجز غم چیزی برایم نزاشت


میدانم سخت است دلتنگی اما ای کاش رفتنت روبه زبان می آوردی


من در خودم  سکوت دل را حس میکنم ای تمام باورم تو میدانی چه در دلم میگذرد

شاید برایت آسان باشد دیدن اشکهای من تا دلت آرام گیردآنچه میگذرد در درون دل است وبس که به فکر خودش هست


من برایت مینویسم از شیرینی ی نگاه به پاکی یک دوست تا سرنوشتی شوم که برایم این برگ خاطرات را رقم زدی...


 


نوشته شده در یکشنبه 24/7/90ساعت 12:48 عصر توسط حسین| نظرات ( ) |

دلم دنیای درد است نگاه جان شیرینم صدای بغض میگوید شکستم بهترین حرف است

شدم تنهاترازتنهامراباغم  نمیدانم چه حرف است اسیرعشق امروزم به دیروزم  به  اشک چشم گریانم

 شدم عاشق ترازفرهاد....

نمیدانم عشق نمی دانم که از دردش نمی نالم!!!

 مرا تنهانمیزارد ندایش خاطرش یکجا به فریادم برس ای دل که میدانم تومیدانی شکست و آه ودلتنگی که از بهرش نمی فهمم

سکوت باهم بودن را سکوت باهم زیستن را


نوشته شده در شنبه 26/6/90ساعت 4:39 عصر توسط حسین| نظرات ( ) |

بگذار بگریم زیر باران تاگریه هایم بوی باران بگیرد...

 تادلم تنها نماند تا تورو تنها نبینم...

تابفهمی ذره اتی اشک هست که برایت میریزد تابه یادت افتدو باز زیر باران بریزد...

 دلم تنگ است دلتنگ نگاهت به یاده روز بارانی به یاد اولین دیدار که دیدم رنگ رخسارت...

 نفهمیدم چطور عاشق شدم به جرم بی کسی لایق شدم دلم گم کرده راهش را که خواهان جدایی است شکستن را نمی فهمم صدای بغض می گوید منم عاشق تراز فرهاد به جان

خسته ام دنیا نگیردیگر او رو از من که آهم می سوزاند تورو باخاطرت یکجا....


نوشته شده در شنبه 26/6/90ساعت 4:35 عصر توسط حسین| نظرات ( ) |

خدایا من تنهایم زندگی برایم کوله باری ساخته به نام درد که داغ دار عالمم کرده که نمیدانم به کدامین سو بروم از که کمک بگیرم وقتی میبینم همه محتاجند...

خدایا فریاد میزنم فریادی از دل که صدایش با بغض شنیده وبا اشک لبریز می شود

خدایا...

           تو که تنها پناه دل های شکسته ای یاری ام کن که به وجودت محتاجم...


نوشته شده در شنبه 26/6/90ساعت 4:32 عصر توسط حسین| نظرات ( ) |

روزگاری غریبی ست آنچه در دل داری را درقبرستانی که برای دلت آماد ساختی دفن کنبگذار که شادی دلت بیدار شود تااحساسی دوباره همچون شیرینی عسل در دلت ایجادشود

 گریه رافراموش کن تااشک رابرای لحظه های شوق لبریز کنی ودری به روی آه حسرتت ببندی

 دنیا قشنگ است اگرتوبخواهی چشمهایت را به روی تنهایی ببندتاشادی دلت ناامید نشود

عاشق باش تاعشق رابفهمی دنیای عشق دنیای دیوانه هاست سعی کن به آنجانروی که دل واحساس خودراازیادمیبری

 تونخواهی دل است ودوست داشتن عشق رابااحساس نباشد بایدبفهمی تادلت نشکند وآه دلت بیرون نزند

عشق در یک جمله معنا میشود با من بمان عشق اکسیریست که در دل جاودانه میماند


تنها نمان...


نوشته شده در جمعه 25/6/90ساعت 8:28 عصر توسط حسین| نظرات ( ) |

تنهابهونم داشتن توست تنها دلخوشیم دیدن توست توبمان وبدان که عاشقی تنهاوگریان

دراین سکوت مانده است 
ازغم دوریت نمیداندبنویسدیابخواند حال که دراین سکوت مانده ام 

جزغم آه حسرت چیزی جزدلتنگی نکشیده ام
    

 چشم هایم بسته ام وبه توفکر میکنم اماخاطری ازتودرخاطرم نیست حتی نشد دیده گانم به رویت نمایان شود

شاید ارزشت آنقدزیاد است که من نمیتونم ببینم زیبایی عشق همین

است به دیدن نه به دل بستن ودادن


آه خدایا... نمیدانم می آید یا فراموشم کرده است وای که تصور کردنش سخت است اگرچنین باشد


 شایدبیاید باشاخه گلی بر سنگ قبرم که دیراست بفهمی چقدزود راهی سفر شده ام سفری که برگشتی ندارد


بگذار گرمیه دستانت را حس کنم دربودن نه درسردیه خاک که سنگینی سنگ را به آغوش گرفته...


نوشته شده در جمعه 25/6/90ساعت 8:22 عصر توسط حسین| نظرات ( ) |

   1   2      >